شبی مثل همه ی شبهای دیگر
نصف شب است و سرفه های پدرم رو می شنوم با هر سرفه اش کل بدنش تکان می خوره . می دونم الان دستش رو گذاشته رو سینه و داره از شدت سرفه و تنگی نفس زجر می کشه.حسرت یک شب که سرفه هاشو نشنوم به دلم مونده یادم نمیاد یک شب راحت شب رو به صبح رسونده باشه . اسپری هاشو میزنه که حالش بهتر بشه .
با هر سرفش کل وجودم از خود بی خود شده بالشم از قطره های اشکم خیس آب شده . چشام باز و به پدرم فکر می کنم .
راستی؟پدرم چرا سرفه می کنه ؟
چرا همیشه اسپری مصرف می کنه ؟
جواب این سوال ها به بیست سال پیش بر می گرده . بابام تو جنگ ایران و عراق تو بمباران شیمیایی سردشت جانباز شیمیایی شد. و الان .....
هنوز که هنوزه بابام زجر بیست سال پیش رو الان هم رو دوش می کشه .
و این چند سطر
خاطرات هر شب فرزندان جانبازان شیمیایی است .
هفت تیر سالروز شیمایی سردشت اولین شهر قربانی
سلاح های شیمیایی گرامی باد


View All Photo
منتظر نظرات شما هستیم